![]() |
![]() |
|
| سیاسی مذهبی ادبی |
|
****بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد. تا با اولين طلوع خورشيد آب شودوبه جاي يار برايم گريه کند****
عشق ... کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلب ها را می توان در آن شنید ! عشق ...افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است ! عشق ... نفسهای کودکی شادمان است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی نمی داند! تو از عشق چه می دانی؟ اولین بار عشق را کجا دیدی؟ چه وقت با او حرف زدی؟ چه کسی به تو گفت: عشق چه رنگی است؟!.... عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال آشیان می گردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهامان پنهان کرده ایم!!! من از عشق وضو می سازم...من با عشق نماز می خوانم...من در عشق غرق می شوم . من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است، می پوسم!!! من بی عشق می میرم!!! عشق را همه جا می توان دید... در دامان سبز مادر! در دستهای خسته پدر! در چشمهای زنی که در باران خیس شده است! در سوت ممتد قطاری که پس فردا از راه می رسه و در هوای ابری امروز!!! با عشق می توان حرف زد،با عشق می توان راه رفت،با عشق می توان گریه کرد،با عشق می توان همه دیوارها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت!!! سوگند به چشمهای تو که همیشه بیدارند،بزگترین درس هستی جز این دو حرف نیست : بی عشق نمی توان زیست چه زيباست
اربابم حسین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 12:55 توسط بی نام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کسی عادل نمی بینم در این دنیا و مجبورم کنم روز قیامت شکوه ی این قوم جانی را
بی نام |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|