تبليغاتX
اختر شبانه
سیاسی مذهبی ادبی

این روزگار سخت مرا ای خدا ببین  که هروز از خودت می خواهم که جان مرا بگیری  اما ......

mkmgoldenحدیث پریشانی

این مثنوی حدیث پریشانی من است  بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام   بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو -غزلم-شور و حال مرد     بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم    با رفتنت به خاک سیه میکشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد  بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است   معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است ؟  اصلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است  من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا بحرفهای غریبت رسیده ام      فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام   بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند   این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود  یوسف همیشه وصله ناجور می شود

 اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند  منصور را هرآینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود   حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست  حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است  ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان  بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش  در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصد ما نامشخص است  هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم  اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است  در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله    ما مانده ایم غافل پیران قافله

بر درب آفتاب پی باج میرویم

ما هم بدون بال به معراج میرویم

 اربابم حسین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 16:37  توسط بی نام | 

 

يك حقيقت تلخ

 

يه نفر خوابش مياد واسه خواب جا نداره     يه نفر يه لقمه نون واسه فردا نداره                                    يه نفر ميشينه واسكناساشو مي شموره          مي خواد امتحان كنه كه داره يا نداره

يه نفر از بس بزرگه خونشون گم ميشه توش    اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره       انتخابم مي كنه پولشو امّا نداره

يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه          اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

يكي ويلاي كنار درياشون قصر ولي          اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد     مامانش ميگه اونا گرونه اينجا نداره

يه نفر تولدش مهمونيه همه مي يان           يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره

يكي هر هفته پزشكشون مياد خونش          يكي داره ميميره خرج مداوا نداره

يكي انشاشو ميده توي خونه صحيح كنن     يكي از بر شده  دردو ديگه انشاء نداره

يه نفر مي ارزه امضاش به هزارتا عالمي    يكي بعد يه عمري رنج و زحمت امضا نداره

تو كلاس صحبت چيزي مي شه كه همه دارن     يكي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره

يكي دوست داره كه كارتون ببينه امّا كجا    يكي آنقدر ديده كه ميل به تماشا نداره

بعضي قلبا دنيايي واسه خودش داره      يه چيزي داره توش كه توي دنيا نداره

هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدماست     اين يه قانون شده ديروز و امروز نداره

خدا به هركسي هر چيزي دلش مي خواد مي ده   همه چيز دست اونه ربطي به ماها نداره

آدما از يه جا اومدن همه ميرن يه جا    اونجا فرقي ميون فقير و دارا نداره

كاش يه روز بشه كه ديگه نشه جمله اي ساخت       با نميشه . با نمي خوام . با نشد . با نداره

 

 اربابم حسین

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:52  توسط بی نام | 

 

اي گل تازه

اي گل تازه كه بويي زه وفا نيست تورا

خبر از سرزنش خار جفا نيست تورا

ما اسير غمو اصلا غم ما نيست تورا

ما اسير غم خود رنج  چرا نيست تورا

جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است

رفتن اولاست زه كوي تو ستادن غلط است

تو نه آني كه غم عاشق زارت باشم

ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد

آنچه كردي تو به من هيچ ستم كار نكرد

بشنو پندو مكن قصد دل آزرده ي خويش

ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش

 

اربابم حسین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:17  توسط بی نام | 

خداوندا

 

آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نميتوانم تغيير دهم

 

شهامتي كه تغيير دهم آنچه را كه مي توانم

 

و دانشي كه تفاوت اين دو را بدانم

 

اربابم حسین

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 16:47  توسط بی نام | 

مردی تنها

 

خسته ام از آرزوها ،آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگانی ، زندگی های  اداری

 

آفتاب زرد و غمگين ، پله های رو به پايين

سقف های سرد و سنگين ، اسمتنهای اجاری

 

با نگاهی سر شکسته  ، چشمهايی پينه بسته

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

 

صندلي های خميده ، ميز های صف کشيده

خنده های لب پريده ، گريه های اختياری

 

عصر جدول های خالی ، پارک های اين حوالی

پرسه های بی خيالی ، نيمکتهای خماری

 

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد  خواهد برد  باری

 

روی ميز خالی من ، صفحه باز حوادث

در ستون تسليتها، نامی از ما يادگاری

 

اربابم حسین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:11  توسط بی نام | 
دستم بوی گل می داد منو به جرم گل چیدن محکوم کردند...ولی هیچ کس فکر نمیکرد که شاید من گلی کاشته باشم!

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان ميشود

اربابم حسين

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 13:11  توسط بی نام | 

آنروز كه كارِ همه مي‌ساخت خداوند       ما دير رسيديم و، به جائي نرسيديم

از ترحم تا مروت، و از مدارا تا وفا       هر چه را كردم طلب، ديدم ز عالم رفته است

اربابم حسین

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 0:1  توسط بی نام | 
يک نفر اين جا هست
که سوالي دارد ...ش
چه کسي پاسخ گوست؟
چه کسي‌هست که روشن‌کند اين‌ذهن‌مرا
و بگويد که چرا؟
کوله پشتي هامان پر از حرف قشنگ
حرف ها رنگ به رنگ
و دريغا که به هنگام عمل
مشت هامان خالي است
از همين روست که هنگام شعار
هرچه مشت است گره خورده و بسته ست
چشم ها هم خسته ست
چه کسي پاسخ گوست؟
ما چه کرديم به جز چند شعار و شب شعر؟
خوردن کيک و سن ايچ
يک تجمع سر پيچ
و تحصن و همايش
و آخر هم هيچ....
چشم وا کن و ببين !
دور فکر من و تو
حلقه هاي کپک است
دست هامان همگي بي نمک است .
همتي بايد کرد
تا که آدم بشويم
دست برداريم ز شعر و زشعار
ز قيافه ز اِفه
همتي بايد کرد
مطمئن‌باش که حل‌مي‌شود اين معضل‌عدل
اگر آدم بشويم
مطمئن باش که آن پيرزن کور و فقير
آن پسر بچه ي تنها و يتيم
فقر را مي فهمند
عدل را مي دانند
قصه ي ما را هم
از همين روست به ما مي خندند
من و تو آمده ايم
تا که انسان بشويم
تا که بگشاييم بند ها از پي هم
عدل يعني ز تعلق ز منيت همگي وا بشويم
عدل يعني پر پرواز پرستو بشويم
عدل يعني من و تو ما بشويم
عدل يعني که نقاب از رخ خود بر بکشيم
عدل يعني که بخواهيم که آدم بشويم
اربابم حسین
+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 23:37  توسط بی نام | 

ياران…….. ياران……..  منشينيد خموش

ايران در سايه ي دار است منشينيد خموش

زير ساتور تبهكاران است منشينيد خموش

در كشور ما سرب سوزان است پاسخ"""""گر بپرسي از عدالت

هر ره ديگر بود مسدود جز راه رذالت

منشينيد خموش

ايران در سايه ي دار است منشينيد خموش

 

اربابم حسین

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 22:58  توسط بی نام |